یادمه همون چند روزی که نبودم یکی از همون روز ها ،  که داشتم کارامو انجام میدادم و مثل هر روز حال نداشتم که رفتم یه گوشه از تخت ها دراز کشیدم ، ( فکر کنم اثرات غم و غصه رو تو خودم ریختن بود که )زدم زیر گریه ،،، بلند بلند،،،،،، حتی با صحبت کردن هم ارومم نمیشدم 😐اینقدر گریه کردم نمیدونم اصلا کنترلش از دستم خارج شده بود ( از این موارد داشتم و کم شده بود ) که وقتی مریض اومد یه نگاهیم کرد و هیچی نگفت نمیدونم فقط یه نگاه کرد و رفت  تازه لبخند هم رو لبش بود!

فکر کنم نیازی به گریه کردن داشتم چون گریه نکرده بودم البته یه دو سه بار اشک تو چشمان جمع شد و قدم زدن بهترم شد ولی گریه نکردم ..

از این بغض ها میترسم ... 

این روزا حالم خرابه و نمیخوام به روی خودم بیارم نمیدونم چم شده که حس بیخیالی پیدا کردم که فکر کنم خوب نیست ...


+خدا کمک کن بهم ! 

دعا اگه میشه 🙏

#نمیدونم نظرات رو باز بذارم یا بسته ... 

روزهای خوب برس به دادم !