دلم میخواد بنویسم و خالی بشم ...

ولی نمیدونم چی بنویسم ..


یادمه یه پیرزنِ بود داشتم باهاش حرف میزدم ، بحث مون از اونجایی شروع شد که گفتم میخواین کمکتون کنم ؟ گفت : آره 

وقتی داشتم کمکش میکردم باهام حرف میزد و حتی لپمو کشید گفت عزیزم :)  منم گونه هام قرمز شده بود 😳

تا اینکه ...


میتونستم استرس اش رو بفهمم  و  برای همین بهش لبخند زدم ...  به علت نگرانی در مورد  خوب شدنش رو ..

دلم تنگ شده برای اینجور مریض ها که بااینکه متوجه حال ام شده بود اونم میخواست که من  آروم باشم ..

...

فقط اون اقاِ گفت میخواین کمک تون کنم ، گفتم : نه ! خودم میتونم ...

حال و حوصله نداشتم و نگران بودم .. و اینکه دوست ندارم ضعیف دیده بشم !

بعضی روزا از ضعیف دیده شدن متنفرم ..

ولی بعضی مواقع دوست دارم که کسی کمکم کنه ...

....

چه جور بعضی ها دروغ راحت میگن ؟

چرا نمی تونم، منم راحت دروغ بگم ؟ 

اگه یه ذره تغییر تو صحبت ام بشه عذاب وجدان میگیرم :(

...

چرا بعضی مواقع حالم خراب و خراب تر میشه ؟

چرا الان که ...

چرا ؟

چه جور بهترین عملکرد رو داشته باشم ؟

چه جور  ناراحت نباشم ...

کاش یه جایی بودم آدم میرفت و گریه میکرد و گریه میکرد و گریه ..


***

دلم برای قدم زدن های تو پیاده رو تنگ شده ...

دلم برای بارون تنگ شده ..

دلم برای خودم تنگ شده ..



# آرام پژمرده :(