بعضی موقع ها دیگه فراموش میکنم کِی هست و من کجام ..

اینکه ندونی امشب، شب ِِ احیاست نمیدونم خوبِ یا بد ..

اینک نشه گریه کنی اونجا و اصلا حضور داشته باشی چی ؟

اما یه چیز رو میدونم ، حال و هوام مثل قبل نیست ..

احساس میکنم خیلی خسته تر از اون چیزی هستم که باید باشم یا شایدم نباید باشم ..

دلم برای شب احیا سال های قبل تنگ ِ..

خداجون خسته نیستی از من ؟ 

میدونی هنوز باورم نشده که تو این رشته هستم ..

هنوز امید داره قلبم ..

ولی..

وقتی نگاه میکنم به واقعیت ..

 باز برمیگردم جای اولم ..

الان خیلییی ها دارن الغوث الغوث خلصنا من النار یارب میخونند ،

و من دلم تنگ برای برای گریه های شبِ احیا و برآورده شدن ارزوم ..

آرزوی که چند سال نمیدونم تو لیست سیاه هست یا کلا حذف شده از صفحه ارزوها..

شاید تقدیری که می نویسند تو این شبا برای من چیزی دیگه ای میخواست ..

اینکه نشه و من تو همین رشته باشمو گریه کنم به خاطر نشدن  یا شایدم صفحه زندگی بخواد صحنه خوشبخت بودن رو نشون بده و راضی باشم از اون فردی که هستم و زندگی که دارم :)

ولی خدا خیلی باحالی ^---^

یعنی یه کارایی میکنی که من خودم شک میکنم که چی شده :)

دوست دارم خیلییییییی 💜

فقط خواهش دارم یه کمی ما رو اروم کن :)

#اخیشش راحت شدم !

نظرات هم جواب میدم ..

دیگه پست شب احیا ضروری بود :)

دعا برای منم کنید البته برای شفا مریض ها و هم چنین مامان آلا جون و حنانه جان:)

منم آرزو میکنم به آرزوهای دلتون برسین و سلامت و شاد باشین😍