در  ورزش در دو زمینه قوی بودم اگرچه در ورزش دومی وسیله ورزشی ارزونی داشتم ولی همیشه برد با من بود ! برای خودم هم جالب بود ولی همیشه سخت تلاش میکردم که برنده بشم و میشدم :) اما از یه زمان به بعد ترک کردم از زمانی که نرسیدم ... 

خوشنویسی خطم خوب بود و دوسش داشتم حتی چند بار کلاس رفتم آروم و قشنگ می نوشتم ولی الان خطمو  ببینید شاید بگین این خط که خوب نیست ... وقتی از روی بی تفاوتی  و بی حوصله همین میشه..

همیشه دوست داشتم کتاب بخونم با خودم میگفتم بذار راحت بشم از دست این کنکوره ، کتاب های قشنگ رو میخونم اما نشد که بشه یعنی شد چند بار کتاب گرفتم برای خوندن ولی هر بار که اسم شکست و شروع دوبار بود حالم بدتر میشد و بدتر ، حتی گاهی با هر جمله گریه میکردم میدونید هنوز باورم نیست یا شاید با خودم فکر میکنم  شاید معجزه شد ، یعنی هنوز امید دارم ،،،بگم دیگه دست کشیدم  از در انتظار بودن دروغ گفتم ..


رمان که اکثرا دخترا دوست دارن و من تا بعد از کنکورم نخونده بودم جز یه دونه ، یادمه بعد کنکور چند تا رمان گرفتم ، شاید باورتون نشه ولی هم برای رمان گریه میکردم و هم برای خودم ، اونم کنار گذاشتم .. رمان های خوب رمانتیک بود ولی غم انگیز


زبان خارجه رو دوستش داشتم دانش آموز قوی کلاس بودم دوست داشتم با زبان خارجه یه زبان دیگه هم یاد بگیرم ، حتی استاد زبانم گفت تو به جاهای خوب میرسی و تشویقم کرد تا بعد کنکور برای عوض شدن حالم رفتم ولی همیشه شب امتحانی درس میخوندم فایده داشت ولی دلخواه من نبود بازم کنار گذاشتمش شاید بهونهِ درس رو آوردم یا شاید امیدی به خوب حرف زدن زبانم نداشتم ..


هنرهای تزیینی رو دوست داشتم و هنوز دارم البته از روی حس کنجکاوی که چه جور انجام میشه وگرنه  بیشتر دوست دارم نقاشی با  رنگِ روغن، احساس حس تخلیه شدن رو به آدم دست میده وقتی یه نقاشی بکشی شاید خیلی حرفا هست که بیان میکنه و حالت خوب میشه مثل یه جور کاغذ که می نویسی و بعد آروم میشی ..

اما نرفتم دنبالش یا موسیقی ، منی که حتی یه بار کلاس موسیقی نرفته بودم فقط با  چند بار تمرین یه قطعه زدم و آهنگش خیلی قشنگ بود هنوز هیچ کس باور نمی کنه جز اون افرادی که دیدن که واقعا آهنگ رو زدم البته یه ذره دست و پا شکسته ..


هر دختری یه روز باید آشپزی رو یادبگیره حتی به نظرم اگه نخواد ازدواج کنه بالاخره یه روز باید مستقل بشه!

ولی باور کنید هر بار خواستم آشپزی کنم  یا کار ِ تو خونه انجام بدم یا هر کاری فقط مختص این چیزا نه حتی سر کلاس همیشه احساس یه خلأ میکردم یه چیزی که نیست ..!

تازه با خودم می گفتم این کتاب آشپزی رو میگیرم و روش های آشپزی یاد میگیرم ولی باور کنید با هر بار گرفتن کتاب ، فقط به نگاه کوتاه مینداختم و کنارش میذاشتم..

هر دختری خب خیلی براش مهمه منظورم خوشگل کردن و تیپ زدن و این چیزا 😄 نمیگم شلخته هستم نه، اگرچه از یه زمان به بعد نظم زیاد رو کنار گذاشتم ولی مرتب و تمیزی و لباس خوب پوشیدن برام مهمه ولی حوصله آرایش و موهامو حالت بدم و چه جور قرارش بدم که خوشگل تر بشم رو ندارم سعی کردم دو سه بار  ولی خب باز مثل روزهای قبل فقط نگاه به مرتب بودنم کردم واینکه  زشت نشده باشم :) البته شاید حس معذب بودن هم خالی از لطف برای خوشگل نکردنم هم باشه ..

اینا رو قبول نداشتم حتی اینکه این چند سال مثل آدم های بی انگیزه بودم  که وقتی میخوابن حتی انتظار اینو ندارن که فردا بیدار بشن ..

یا از فرط خستگی و گریه متوجه اینکه کی خواب بِرد بشم ! 

فقط یه روز خیلی خسته بودم مثل این آدما که تو چهره شون داد میزنه دیگه خسته ام و توان ندارم اذیت نکن و عذاب نده شده بودم ، گریه کردم به حال خودم همون شب ..

#

اینا رو نوشتم که بگم 

اول به این رسیدم که هیچ چیز تغییر نکرد به اینکه چقدر خسته هستم که هنوز موقع خواب احساس میکنم خستگی این چند سال تو بدنم هست و هنوز تموم نشده ..

و دوم اینکه شاید لازمِ قبل از رسیدن  ، خودمو بسازم و به امید ساخته شدن از یه زمان به بعد یا بعد از رسیدن نباشم !

اما هنوز امید به معجزه یا نمیدونم هر چیزی که فکر کنید رو دارم ...

میخوام بعد از امتحاناتم شروع کنم به کارهای که علاقه دارم همه رو همزمان نه، ولی اولویت بندی کنم تو رشته های علاقه و استعداد دارم شرکت کنم.


@شاید اینجوری آروم تر شدم:)