پارت یک 

من عجله داشتم میخواستم سوار آسانسور بشم ولی ترس داره اگه آسانسور خراب شد :/ 

 در رو باز کردم تا وارد آسانسور بشم یه پسر بچه هم داخل آسانسور بود :) 

 شماره طبقه خودمو رو زدم و پسر بچه هم از قبل شماره خودش رو زده بود اول پسر بچه باید از آسانسور خارج میشد 🙂

بهش میگم چرا نمیری؟😊

میگه میخوام با شما بیام 😁 ( همین جوری هم خندید 😆) 

من :| 

نگام میکنه و لبخند میزنه 😅

هیچی دیگه ندارم بگم بچه دهه90یعنی اواخر دهه هشتاد هست هر لحظه امکان شماره دادن وجود داره خخخ

منم یه لبخند میزنم:) 

سن کودک به 9 میخورد خیلی کوچک بود ولی شدیدا شیطون 😃

یادگاری بمونه :)

پارت دو 

 داشتم از مغازه ها رد میشدم حالمم گرفته بود و تو فکر بودم ، یه یهو یه پسر از جلوم رد شد ، رد شدن این آقا همانا و شروع خنده های من 😂 یه لباسی پوشیده بود از این پاره پوره ها 😅 فقط باید میدیدین 😕 خندم هم بند نمیومد...!

آخه من نمیدونم چرا اینجوری لباس می پوشن 😑عین معتاد ها شده بود یه جای سالم در لباس هاش پیدا نمی شد ، درسته مد ولی دیگه بعضی ها شورش رو درمیارن😐فقط یه مزیت که داره اگه شلوار آدم قسمت زانوش پاره شد میتونه بگه مدُ😂😂


پارت سه 

 داخل مغازه کفش فروشی بودم ، داشتم به کفش ها نگاه میکردم که کدومش قشنگ تره تا بخرم ، یکی از عجیب ترین اتفاق های تو عمر ام رو دیدم 😶 آقای  مغازه داره داشت کفش خانمِ رو می‌بست 😕 من بودم همون جا سکته رو میزدم از خجالت  :| ... کفشش از این بنددار های بلند بود :/ 

 یاد موقعی افتادم که مانتو میخواستم بخرم بعد همه داشتن میگفتن وای چقدر خوشگل شدی و اینا ،، حواسم نبود در پرو نیمه باز بود منم فقط محو مانتو شده بودم که چقدر خوشگله :) داشتم قربون صدقه خودم میرفتم 😂

تا  داشتن حساب میکردن و با هم دیگه صحبت ، متوجه میشم که بله😮 آقای مغازه دار قشنگ داشت نگاهم میکرد انکار مثلا من دخترخاله اشم 😒 

جدیدا جوری شده که مثلا قشنگ میگن بذار ما هم ببینم بهتون لباس میاد یا نه ؟ 😶 رو که نیست 😓

این لوازم آرایشی که میگن این رژلب بیشتر بهتون میاد 😳 از رفتن به مغازه امیدوارم آرایشی که فروشنده مرد هست اصلا دوست ندارم همش حس معذب بودن دارم:|

فکر کنم من خجالتی ام وگرنه همه عادی ریلکس تازه دیده شد از این رفتارها هم خوششون میاد:|

قبول دارم باید نظر داد ولی بعضی نظرات بیان کردنش چندان جالب نیست ...!