تو راهرو زندگی هنوز متوقف ام  ، یعنی  یه موقع هایی رد دوراهی رو میبینم و یه موقع هایی میخوام که فقط بشینم که قطار کی میرسه سوار شم و فقط از اون پنجره کوچکی  که هست به آسمون نگاه کنم و فقط بگم چقدر قشنگه :)  دیگه فکر نکنم که الان هوا سرد و دستام داره یخ میزنه به اینکه استرس دارم ...

وقتی که هی به خودم می گفتم چه ایرادی داره برم بپرسم و آخر دلم راضیم کرد که بپرسم ، رفتم و پرسیدم و اونم نوشت ، نگاه به خطش دارم میکنم به خودم میگم چقدر شبیه به خط منه :)  یعنی میشه منم یه روزی یه فسقلی بیاد ازم سوال کنه و براش بنویسم و اون تو دل خودش بگه یعنی میشه منم برسم؟ فوق تخصص بگیرم ؟

در حالی که دارم می خونم ، اشک تو چشمام جمع شده  و به برگه تو دستم نگاه میکنم که نوشته شده.. medicine  و بقیه توضیحات ..


# روزهای که امتحان دارم پست بیشتر از همیشه می ذارم ،،،،،

میدونم حالم حداقل بهتره و نمیزنم زیر گریه آخر شب و این پذیرش رو هم مدیون کتابی که دارم می خونم هست و هم روحیه دادن های خیلییی ها که بهم ثابت کردن  تو هم میتونی :)


پ.ن: دلم برای اون دکتر تنگ شده که هیچ وقت جوری برخورد نکرد که فکرم من و اون یه تفاوت هایی داریم وقتی صبح میخواست بره کشیک تا شب و لباسشو مرتب میکرد،، لبخند به من میزد و سلام میکرد 💛 

حتی صبح هایی که من یواشکی سلام میکردم و اونم سلام میکرد یواشکی😅

@امیدوارم نمراتم خوب بشه تا وقتی تطبیق خورد حداقل حسرت سال هایی که حسرتش رو خوردم ، کم رنگ بشه 

*ببخشید که وب ها تون نیومدم یعنی نظر ندادم ولی براتون چهارشنبه ، پنج شنبه سوپرایز دارم😎